آیا تا به حالا به این فکر کردید که زندگی یک روشنایی است بین دو تاریکی و یا یک تاریکی است بین دو نور؟امید من می گوید دومی است و ترس من دم از اولی می زند.در حقیقت برای ما که انسانیم مسئله ای بزرگ تر از مرگ و زندگی وجود ندارد و ما درباره ی بزرگترین مسائل حیات خودتقریبا هیچ چیزی نمی دانیم. اینجاست که می گوید ((و خلق الانسان ضعیفا)) ؛ چه ضعفی بزرگتر از ندانستن؟به نظر من انسان اگر ذره ای بیاندیشد، جز پریشانی یا غفلت راهی پیش روی خود ندارد. داناترها پریشان تر می شوند وعاقل تر ها خود را به غفلت می زنند؛ اینگونه است که بیشتر غافل ها را عاقل ها تشکیل می دهند و بیشتر پریشان ها رادانایان. پس انسان از این جهلِ وحشیانه یا فرار می کند و یا در آن عقل خود را از دست می دهد و این جهل، ابتدا و انتهایدنیای ما انسان هاست.
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امیدِ شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست (خیام)
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را (حافظ)
شاید تا اینجا ترس من اندیشه اش را به کرسی نشانده و تاریکی از دو طرف زندگی ما را فرا گرفته باشد اما باید دانست که این ندانستن به معنای اقبال یا ادبار نیست: درون صندوقی در دست ما یا گنجی است یا ماری، ما نمی دانیم! و صرف ایننداستن باعث آن نمی شود که با مرض
برچسب:
نویسنده: ماهان کاشانی
تاريخ: سه
شنبه
3 بهمن
1396 ساعت: 15:08